آفتاب عالمتاب

من آنجام که ظن بنده من است.
نویسنده : نيكي - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٧
 

                                   بسم الحی 

جان جهان معرفت ؛ حضرت مولانا در کتاب "فیه ما فیه"میفرماید :

عیسی (ع) بسیار خندیدی ؛ یحیی (ع) بسیار گریستی.

یحیی به عیسی گفت : تو از مکرهای دقیق حق قوی ایمن شدی

که چنین می خندی ؟

عیسی گفت : تواز عنایت ها و لطف های دقیق لطیف غریب حق قوی

غافل شدی که چندین می گریی ؟

ولیی ازاولیاء حق در این ماجرا حاضر بود ؛ از حق پرسید:

از این هر دو که را مقام عالی تر است ؟

جواب رسیدکه :" احسنهم بی ظنا ؛ انا عندظن عبدی بی.

من آنجا هستم که ظن بنده ی من است ؛ به هر بنده مرا خیالی است

و صورتی است ؛ هر چه او مرا خیال کند من آنجا باشم."

من بنده آن خیالم که حق آنجا باشد.بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا

نباشد.

خیالها را ای بندگان من پاک کنید که جایگاه و مقام من است.

یاران به توصیه سلطان العارفین باید که خود را بیازماییم که از گریه و

خنده؛ از صوم و نمازو از خلوت و جمعیت و غیره کدام نافع تراست و

 احوال ما به کدام طریق راست تر می شودو ترقی مان افزونتر؛آن کار

راپیش گیریم.یا حق


 
comment نظرات ()

 
در این طریق چه بهتر؟
نویسنده : نيكي - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧
 

                           با نام خدای توان بخش دلها   

باور کنیم برا ی رسیدن به میدان توحید جهت قرب دوست آنچه

ضروری است در اختیارمان است فقط همتی میخواهد و نیتی

صاف.......

ازسالکان راه بپرسیم و در احوالشان تامل کنیم و با گوش جان

سخن آنها را پذیرا باشیم زیرا که سخن ایشان نتیجه کار و حال

است نه ثمره حفظ و قال و از اسرار است نه از تکرار............

«و مصداق این سخن آن است که از سلطان العارفین بایزید

بسطامی پرسیدند:

مرد را در این طریق چه بهتر؟

پاسخ داد:دولت مادرزاد. گفتند : اگر نبود؟

گفت:تنی توانا. گفتند : اگر نبود؟

گفت : گوشی شنوا. گفتند : اگر نبود؟

گفت : دلی دانا. گفتند : اگر نبود ؟

گفت : چشمی بینا . گفتند : اگر نبود ؟

گفت : مرگ مفاجا (ناگهانی ). »

راستی اگرانسان با هر نفسش از چشم و گوش و دل و ..... بهره

ای جز بودن نبرد آیا زنده است ؟ 

 این هستی است یا نیستی ؟

  (خدایاتو خود به داد دلمان برس تا در بیراهه گام برنداریم.)

                         آمین.التماس دعا 

 

 


 
comment نظرات ()

 
خدا ، تنها خدا داند "علی" کیست!
نویسنده : نيكي - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧
 

به نام خدای مهربانی که امیر المومنین را به عالمیان هدیه داد.

"تقدیم به امیر مومنان ،اسوه ی متقیان و انسان کامل علی (ع)"

تویی سرچشمه ی پاکی و رادی

   که فطرت را ز جانت آب دادی

سحر کز شام، صبح روشن آرد

  اشارتها به چشمان تو دارد

اگر کوهی،بلند استاده کوهی

سرافرازی،شکوهی،بی ستوهی

  سحر آینه ای پیش نگاهت

سپیده تیره فرشی پیش راهت

توانایی زنامت تاب گیرد

سخن از آبرویت آب گیرد

شرف بازوت گیرد تا بخیزد

محبت آب بر دست تو ریزد

چه گویم،مهربانی مادر توست

"بزرگی"چون غلام قنبر توست

شجاعت بیم دارد از تو آری

که در دست تو بیند ذوالفقاری

گل لبخند مهرت،کوکب من

چراغ افروز شام هرشب من

به یادت قایقی را مانم اکنون

روان بر موجهای عشق گلگون

به مهر  آرامشم ده،ای تو رهبر

سکانداری کن و تا ساحلم بر

                                                شعراز:علی موسوی گرمارودی

          " میلاد امام علی (ع) برشما مبارکباد"

                   ***یا علی مدد***


 
comment نظرات ()

 
ای عزیز جهان من در انتظار ظهور توست.
نویسنده : نيكي - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٧
 

                 با نام او که همه چیز از آن اوست.

دلداده ای در دلم گفت : میدانی آفرینش انسان چگونه است ؟

_ :دوست دارم بدانم.

گفت : در مقابل مشکلات میتواند چون کوه استوار باشد و در

برابر وقایع دریا دل.هنگام نیکی سبز چون بهار در دشت و وقت

بدی بسان کویر خشک و بی بر.

وقتی از حق دور شود در تاریکی شبی بی مهتاب غوطه ور و

لحظه ی قرب به او در ذرات نور شناور .

در پرستش حق پادشاه هستی است و در وقت شرک غلام

حلقه به گوش سگان کوی .

عبورش از حالات مختلف درونی اش تیز بروازتر ازعقاب و اگر

چنین نخواهد سنگین تر از نهنگ در آب............

پس ای انسان بدان که به قول عارف بی نظیر جناب ابن عربی:

"جهان انسانی کبیر است و انسان جهانی صغیر."

.... و این جهان صغیر و عصاره ی هستی نسیم صبح نفس تو را

 می طلبد تا جان گیرد و آتش اشتیاق دیدار تو با اکسیر نگاهت

به گلستانی از بهشت خدا تبدیل شود و مرا چه حاجت به رفتن

به باغ و دیدن گل و ریحان که جهانم به جنت بدل گشته .

دست همت بر جهان خواهم فشاند

آستین بر آُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُ سمان خواهم فشاند

تا بقای جاودان آرم به د ســــــــت

در هوای دوست جان خواهم فشاند.

                       ای نازنین گرانقدر

         جهان من در انتظار ظهور توست.

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
خدا شناسی ابراهيم (ع)
نویسنده : نيكي - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦
 

                         با نام ایزد توانا  

توحید ابراهیم (ع) :

« و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلههّ انی اراک و قومک فی

ضلال مبین........ »                                 « آیه  ۷۴به بعد سوره انعام »

 

این عجب نگر، پدر بتگر و پسر پیغمبر ! پدر رانده ی با مذلت ، پسر

 خوانده ی با هزاران کرامت، پدر در دادگاه عدل بر راه نومیدی در لباس

بیگانگی ، پسر  در سایه ی فضل در نسیم قرب بر راه پیروزی در لباس آشنایی .

«بزرگ است خدایی که زنده از مرده و مرده از زنده بیرون می آورد.»

فردا در عرصه ی قیامت و در آن انجمن بزرگ چون ابراهیم را جلوه

کنند و با هزاران نوازش و کرامت به بازار قیامت بر آرند ، آزر را به

 خواری پیش پای وی نهند ! از آن جهت که در دنیا چون ابراهیم در

شکم مادر بود ، آزر گفت : اگر وی را پسری نیکو بود او را در پای

 نمرود قربانی کنم .! ولی وی نتوانست!که دستش نرسید.

مادر ابراهیم (ع) از شهر بیرون شد تا جان فرزندش را از نمرودیان

نجات بخشد . پس از به دنیا آوردن نوزاد او را در لانه ای پنهان نمود و

هر روز میرفت و او را شیر می داد .

پسر بزرگ شد. روزی از مادر پرسید : خدای من کیست؟ گفت :

مادرت.پرسید : خدای او کیست؟ گفت : پدرت. گفت : خدای او ؟

گفت : نمرود.پرسید: و خدای نمرود ؟ مادر گفت : ساکت شو !

ابراهیم (ع) خواست که او را از مخفیگاه بیرون بیاورند ، چون چنین

کردند ، چشمش بر شتران و گوسفندان افتاد. از پدر پرسید : اینها چه

 اند؟ گفت : چهارپایان و چرندگان ، ابراهیم (ع) گفت : ناچار اینها را

کسی آفریده! سپس رو به آسمان و زمین و کوه کرد و گفت : اینها را

هم آفریدگاری است !چون شب بر آمد ستاره و ماه را دید گفت : این

خدای من است. چون غروب کردند آفتاب را دید گفت : خدای من این

 است، چون غروب کرد خواست تا نادانی کاهنان را آشکار کند 

به آنها گفت : من به آنچه شما بزرگ می شمردید،بزرگ شمردم

، چون دچار نقص شد خواستم به شما بفهمانم که خدا نقص ندارد .

 او را تهدید کردند.

ابراهیم (ع) گفت : من از بتان بترسم ؟ شما نابینایان و ناشنوایان از

خدای بینا و شنوا و توانا نمی ترسید ؟ اکنون بگویید که کدام از ما در

 ایمنی هستیم ؟  

«و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض »

روش خلیل (ع) این بود که به هر دلیلی میرسید در وی می آویخت

 و می گفت : خدای من است. چون از درجه ی استدلال بر گذشت

« جمال توحید را عیان بدید.»

خلیل (ع) گفت : دلم را در راه خدا از غیر او پاک کردم، پیمانم را

 در او بستم ، و شوقم به او خالص کردم، پس من بخدا برای

 خدا و محو در خدا هستم.!

  برگرفته از كتاب : تفسير ادبي و عرفاني قرآن مجيد، خواجه عبدالله انصاري 

                   **********************************

خواست‌ یکي بودنش را‌ بفهمد! گفت‌ : کفشهای تعلقات‌ دنیایی‌ را در‌

بیاور‌، بر‌ لطافت‌ قطرات باران دل كندنت بايست و بالا بيا.

اگر سخت است عصايي از تقوا به دست گير ، آنقدر بيا بالا تا رها

شوي. بايد در اوج درخت سيبي را ببيني ، آنگاه يك دانه از آن سيبها

را بچين كه با بقيه فرق داشته باشد!يعني تك باشد!

چقدر طولاني نگريست ! درست فهميده بود، هر كدام از سيبها تك بود

 و با همه ي آنهاي ديگر فرق داشت ، پس فرقي نداشت كدام را

بچيند.

خدايا ! دوستت دارم ، تويي كه در خلقت بيشمار مخلوق توانستي تك

 بودن را بگنجاني ، چگونه ميتوانم (واحد) بودنت را اقرار نكنم.

     ( قل هو الله احد )

                                                 آموختم به اميد آنكه عمل كنم.

                                                                      التما س دعا


 
comment نظرات ()

 
چون ميدانی تو را می بيند ، دل با او دار و از غير او بردار!
نویسنده : نيكي - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
 

             با نام و یاد او که همه هستی از اوست.  

چیست در هستی که باشد و از او نباشد ؟!

هر چه را دیدم و شنیدم،درک کردم و فهمیدم و حس کردم وصل به

او بود. 

عشق اگر عشق باشد و عاشق اگر عاشق، میتواند او را فراموش

کند ؟!!

خدایی که حقیقت وجود همه چیزاست ، پس حجاب از دیده ی دل

برکنیم و با دلی به لطافت گلبرگی از گل یاس او را هر لحظه

مشاهده کنیم و بودنش را حس.

سپس در می یابیم که پروردگارمان خود را در تمام هستی به ما

 نشان داده و آنگاه در وجودمان غیر او را نمی توان دید.

چه دلپذیر است وقتی سرمستی عشقش دل را می ربایدتا........

قسمتی از تفسیر قرآن خواجه عبدالله انصاری را با هم بخوانیم:

«ان رحمت الله قریب من المحسنین »«سوره اعراف/آیه ۵۶ »

حضرت مصطفی (ص) فرمود : احسان آن است که خدا را

پرستش کنی مثل آنکه او را می بینی ! پس اگر او را نبینی او تو را

می بیند.!این خبر اشارت است به ملاقات دل با حق و معارضه ی

سر با غیب و مشاهده ی جان با الله و در آن ترغیب بنده بر اخلاص 

در عمل است و کوتاه کردن امل و وفا کردن به پذیرفته ی روز

میثاق و عهد (قالوا بلی) و چون میدانی که او تو را می بیند پس

دل با او دار و از غیر او بردار و در اعمال مخلص او باش.

ان شاء الله.التماس دعا.


 
comment نظرات ()

 
گوهری نفيس با حجابي بزرگ !!
نویسنده : نيكي - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٦
 

              « به نام خدای آفریننده ی گوهر درون انسان »

ساکت و ساکن نشسته بود.اطرافیان او را حاضر در جمع می دانستند .

مثل بقیه نگاه میکرد ، گوش میکرد ، گاهی حرف میزد و...............

اما در واقع «او» با یک نیروی خارق العاده درونی در ساحت وسیع خدایی

در حال پرواز بود .آنچه به بالهای روحش این قدرت وصف ناپذیر را داده که او

را تا خدا ببرد نیروی عظیم «عشق» بود.

انسان به ظاهر کوچک است در مقابل پدیده هایی مثل کوه و دشت و دریا

و جنگل و ........... اما نه :

«او» در درونش وسعت تمامی آسمانها و کائنات را دارد .

«او» در درونش اقیانوسی دارد بی کران و پنهان که باید آن را با همان

نیروی «عشق» کشف کند.  

عشق ورزیدن به حق بزرگترین هنری است که خداوند در تمامی انسانها به

 ودیعه نهاده است ، بر خلاف هنرهای دیگر ، مثلا همه ی انسانها هنر

نقاشی ندارند، یا همه خوشنویس ماهر یا شاعر یا نویسنده زبردست

نیستند ولی همه می توانند در هر شرایط و هر موقعیتی «عاشق»

باشند. 

اما هشدار مهم که جناب مولانا در کتاب «فیه ما فیه» آن را ذکر

میکند:

فرمود این که می گویند در آدمي شري هست كه در حيوانات  سباع نيست ، نه از آن

روست که آدمی از ایشان بدتر است ، از آن روست که آن خوی بد و شر ٌ نفس و

شومی هایی که در آدم است بر حسب گوهر خفی است که در اوست که این شومی

 ها و شر و اخلاق بد سبب حجاب آن گوهر شده است .

 چندان كه گوهر نفس نفيس تر و عظيم تر و شریف تر ، حجاب او بیشتر!!

 هر جا که قفل بزرگ نهند دال بر آن است که آنجا چیزی نفیس و

ثمین است.


 
comment نظرات ()

 
خدايا آنجه اکنون از نعمتها داده ای همین بهترین است،پس تو را سپاس........
نویسنده : نيكي - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

                با نام خدای هستی بخش هستی

ادامه ی ماجرای لقمان دانا و پسرش :

هر دو راه افتادند و آنچه توشه جهت سفر لازم بود،برداشتند.بیابانی

طولانی در پیش بود و گرمایی سخت . آب و تو شه شان تمام شد و

مرکوبشان ضعیف.

هر دو پیاده به شتاب می رفتند . ناگاه استخوانی به کف پای پسر فرو

رفت و از پشت پایش در آمدو بی هوش گشت و افتاد.

لقمان استخوان را از پای پسر با دندان در آورد و با پارچه ای آن را بست

و گریه اش گرفت. پسر کم کم به هوش آمد و گفت: ای پدر این چه بهتری

است که بهبود و صلاح من در آن است ؟! آب و توشه مان تمام شد و حیرت

 زده در بیابان مانده ایم ، اگر بروی و مرا بگذاری با غم و غصه میروی و اگر

 با هم بمانیم هر دو میمیریم. کدام بهتری ؟ کدام صلاح ؟

لقمان : دلیل گریه ی من بدان جهت است که دوست داشتم هر حظی در

دنیاست فدای تو کنم ، زیرا پدرم و دلبستگی پدر به فرزند معلوم است .

اما آنکه گویی چه خیر و مصلحت است ،( تو چه دانی که آ ن بلا که از

تو برگشت خود بزرگتر از این بلا است که به تو رسانیده و باشد که

 این بلا آسانتر باشد.)

در این هنگام سواری از دور آمد و گفت : اگر این بلا به او نرسیده بود هر دو

به زمین فرو می رفتید .

لقمان به پسر گفت : « حال دانستی که هر چه از خوبی و بدی به بنده

میرسد خیر و مصلحت او در آن است.»

پس هر دو برخاستند و رفتند.

                   ********************************

موسی (ع) گفت : خدایا از بندگان تو گناهکار تر کیست ؟

خداوند پاسخ داد : آن کس که مرا متهم کند .

موسی(ع) گفت : آن کیست که تو را متهم کند ؟

خداوند پاسخ داد : آن کس که از من طلب خیر کند و از من بهتر از این که

 برایش خواستم میخواهد و آنگاه به حکم من رضا ندهد.!

« خدای من آنچه اکنون دارم ، همین بهترین است پس تو را

سپاس »


 
comment نظرات ()

 
با شناخت دلبستگيهايمان خود را بشناسيم!
نویسنده : نيكي - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 
« به نام خدایی که در نهان پیداست و در پیدا نهان »

با خود می گفتم:

اگر همین الان سری به دلت بزنی چند و چه خواسته هایی داری؟

یا نه ، اگر الان فرشته ای از آسمان بیاید و بگوید: نه یکی ، نه دو تا ،

بلکه هر چه خواسته داری بنویس اجابت می شود! چه چیزهایی را می

 نوشتم و از کدام نوع ؟ خیلی وقت بود که این مسئله فکرم را مشغول

کرده بود که از عزیزی شنیدم انسانها با دلبستگیها و خواسته هایشان

شناخته می شوند یا واضح تر، قدر و مرتبه هر کس به نوع خواسته هایش

بستگی دارد .

( عمر محدود و راه دقیق و سخت و پر از وقایع که همراه خود پیام دارند

انسان عجول و زیانکار و سرگرم به زرق و برق های دنیایی، هدف گم کرده

یا از سر آگاهی و بی تفاوت یا از سر جهل و ..........) خدایا ! برای تربیت

شدن چه باید کرد ؟

سپـــــــــــــاس و ستــــــــــــــایش و هزاران شـــــــکر خدا را که در

  کتاب « تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، خواجه عبدالله انصاری»

پاسخم را اینگونه خواندم:

« و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه » لقمان پسر خود را پند داد:

ای پسر! به سور ها مرو که در تو رغبت دنیا پدید می آید و آخرت از دل تو

فراموش شود.

ای پسر! اگر سعادت آخرت و زهد دنیا می خواهی همواره مرگ را پیش

چشم دار.

ای پسر ! روزه که داری چنان بدار که شهوت ببرد تا قوت.

ای پسر ! چون بر ستم بر دیگران قو ت یافتی ، قدرت خدای را بر عقوبت خود یاد کن.

ای پسر! ...........

پسر گفت : ای پدر من نمی توانم قول انجام این امور را بدهم تا ندانم آنچه گفتی

چگونه است ؟

پدر :خداوند پیغمبری فرستاده و علم و بیان آنچه گفتم با اوست، برخیز تا هر دو به نزد

 او شویم و از وی پرسیم.

هر دو راه افتادند.

                                                                                                             ادامه دارد.


 
comment نظرات ()

 
بهار شادی آور مقدمت مبارک باد
نویسنده : نيكي - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
 

                                            هوالحق

باز یکبار دیگر فرشتگان خدا می خواهند با دستهای پر از شکوفه و سبزه

به زمین بیایند.

آیا واقعا کسی هست این شکوه را حس نکرده باشد ؟!

عطر شکوفه های سیب آموزش زندگی دوباره را میدهد.

پرندگان را ببین که چه فاخرانه بال میزنند.

نمی دانم چرا نمی توانم از جانبخشی جانانه بهار بنویسم و از تو نگویم!

مهدی جان (عج) چقدر آسان واژه های بهاری با تو معنا میشوند.

یاد تو در انتهایی ترین جایگاه قلبمان ، همانجا که برای نگهداری عزیزترینها

امن ترین جاست ، شکوفه ها می آفریند!

نام تو سراسر وجودمان را آ کنده از سرسبزی و طراوت میکند!

حضور تو در کنارمان لطافت قطره قطره بارن را بر وسعت وجودمان

نازل میکند!

مهدی جان (عج) بهار تویی، شکوفه تویی، حیات دوباره تویی،

عشق تویی ، گل تویی،............

و اما ای درختان ، ای سبزه زارها، ای رودها، ای نسیم، ای  شکوفه

ها.......... از شما سپاسگزاریم که با نشانه هایی که خدای مهربان

 در وجودتان گذاشته به ما کمک می کنید تا او را بهتر بشناسیم و راز

شادی نهفته در بهار همین است که نشان از یار دارد!

خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد

گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد

هفت آسمان افتاد در آیینه ی آب

تا لحظه ای رد  تگاهت را ببوسد

افتاده حتی سایه ی خورشید بر خاک

تا ذره ای از گرد راهت را ببوسد

شب خیمه زد بر سایه روشن های نیزار

تا تار مژگان سیاهت را ببوسد

در برکه خم شد روی عکس ماه در آب، نیلوفری

تا روی ماهت را ببوسد

با سوز سینه بر لب تفتیده ی عشق

آتش زدی تا دود آهت را ببوسد

دل آستین افشاند بر وهم دو عالم

تا آستان بارگاهت را ببوسد. ( شعر از کتاب : گلها همه آفتابگردانند، قیصر امین پور)

                نازنینان و دوستان بهارتان مبارک باد                              


 
comment نظرات ()

 
جوانمرد چو درياست و بخيل چون جوی............
نویسنده : نيكي - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥
 

                   با نام و یاد خدای مهربان

«هرگز به تمام نیکی دست نیابید و به مقام نیکان نرسید

    مگر آنکه از آنجه دوست دارید و عزیزش می شمرید

                        ببخشید.»                     «آل عمران/۹۲»

یکی از زیباترین تواناییهایی که خداوند به ما ارزانی داشته که نشات گرفته

از صفات والای خودش می باشد ، بخشش است.

بذل محبت و عشق ورزیدن به آنچه که حضرت دوست آفریده راه رسیدن به

او و شناخت بهتر اوست. آرامشی که پس از نیکی و احسان در قلب انسان

جایگزین میشود وصف کردنی نیست . لذت پرستش خدا پس از یک لطف

به دیگران همچون بوییدن گل یاسی در خود بهشت است.

داستان زیر را با هم بخوانیم:

پسر به تنها دارایی اش که درخت سیبی است میگوید:

من پول لازم دارم.

درخت: من پول ندارم ولی سیب دارم.می توانی تمام سیبهایم را بچینی و

به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست بیاوری.

آن وقت پسر تمام سیبهای درخت را چید و برای فروش برد.

بار دیگر:

پسر: من میخواهم یک خانه بسازم و پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت:شاخه های مرا قطع کن و با آنها خانه بساز.

بار دیگر:

پسر: از همه چیز خسته شده ام. میخواهم به سفر بروم اما وسیله ای

 ندارم.

درخت : مرا از ریشه قطع کن و درونم را خالی کن و روی آب بینداز و

به مسافرت برو.و درخت شاد شاد بود.  با استفاده از کتاب:شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید(مسعود لعلی)    

درختان میوه ی خود را نمی خورند.

ابرها باران را نمی بلعند.

رودها آب خود را نمی خورند.

چیزی که بزرگان دارند همیشه به نفع دیگران است.

و به قول عارف بزرگ خواجه عبدالله انصاری:

جوانمرد چو دریاست و بخیل چون جوی

                                                    « در» از دریا جوی نه از جوی

بارالها! دریا بودن را به ما بیاموز.        


 
comment نظرات ()

 
گنج کجاست؟
نویسنده : نيكي - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
 

          به نام او که از رگ گردن به ما نزدیک تر است.

بارها در مورد این موضوع فکر کردم که نزدیک بودن خدا را

چگونه درک کنم ، خصوصا وقتی این آیه را میخواندم:

     « و نحن اقرب الیه من حبل الورید »

     «و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.» ( سوره ق/۱۶)

تا اینکه در کتاب ( گلشن راز )حکایتی را از مولانا در توضیح

 همین آیه خواندم :

 مردی از خدا گنج می خواهد و طالب روزی وسیع ، بی « واسطه »

کسب است.بعد از دعا و زاری بسیار در خواب نشان گنج نامه ای

را به وی میدهند که در آن نوشته است :

برای یافتن گنج مراد ، باید تیر و کمان به دست گیری و به فلان نقطه

روی و روی در قبله بایستی و تیر در چله ی کمان نهی و رها کنی هر

کجا تیر افتاد گنج همانجاست.

آن مرد گنجنامه را می یابد و به همان نقطه میرود تیر در کمان

میگذارد و تا بناگوش می کشد و رها میکند .

تیر به نقطه ای دور دست می افتد ، اما هر چه در آن نقطه و اطرافش

کند و کاو میکند از گنج اثری نمی بیند .گمان میکند که کمان را به قدر

کافی نکشیده است. تیری دیگر با قوتی بیشتر رها میکند که دورتر

می افتد و باز اثری از گنج نمی بیند .

مدتی ادامه میدهد تا بکلی ناامید میشود و باز ناله و زاری میکند .

در خواب به وی میگویند که دستور را تمام و کمال اجرا نکردی ما 

گفتیم که :

تیردرکمان گذار و رها کن و از کشیدن کمان سخنی نگفتیم )

کشیدن کمان دخالت بیجای توست و این فضولی است که تو را از

گنج محروم کرده است .

نکته ی داستان در این است که:

(گنج در کنار آدمی است ، همانجاست که او ایستاده است)

                 آنچه حق است اقرب از « حبل الورید»

                 تــــو فکــــندی تـــــیر فکرت را بـــــعید 

                 ای کمان و تــــــیر ها پـــــر داختــــــه

                 صــــید نـــــزدیک و تـــو دور انداخــــته

                 هــــر کـــه دور انــــداز تـــر او دور تـــر

                 وز چنین گـــنج اسـت او مـــهجور تـــر

                 فـلسفی خود را ز اندیشـــه بکشـــت

                 گـــو بدو کو را سوی گنج است پشـت 

                 گــــو بـــدو چـــندانـــکه افزون می دود 

                         از مــــراد دل جـــــداتـــــر می شود

                      ******************

                        

                                                                   

  

  


 
comment نظرات ()